هستیشناختی است. سوژه مدرن عموماً بهمثابه موجودی خودبسنده، دارای مرزهای مشخص و جدا از دیگران فهم میشود؛ موجودی که در نسبت رقابتی یا قراردادی با سایر افراد قرار میگیرد. این تلقی از «تکینگی» — به معنای تجربه وجودیِ یک «منِ جدا» — نهتنها ساختارهای حقوقی و سیاسی را شکل داده، بلکه عمیقاً در روانشناسی روزمره ما نیز رسوخ کرده است. ما در دنیایی زندگی میکنیم که به ما آموخته است «ما» متمایز از «دیگرانی» هستیم که در کنارمان راه میروند، رنج میکشند و میخندند.
با این حال، این پرسش بنیادین همچنان گشوده است که آیا این تصویر از خود، توصیفی نهایی و دقیق از واقعیت انسانی است یا صرفاً یک چارچوب تفسیری تاریخی و فرهنگی؟ این کتاب بر آن است که بخش قابلتوجهی از تعارضهای فردی و اجتماعی، از جمله دلگیریها، کینهها، خشونتهای نمادین و رقابتهای فرساینده، ریشه در همین پیشفرض نادیدهانگاشتهشده دارند: پیشفرضِ جدایی بنیادین میان انسانها.
در تاریخ اندیشه، سنتهای متعددی این پیشفرض را به چالش کشیدهاند. در حکمتهای کهن شرق، مانند سنت اَدوَیتا وِدانته، بر یگانگی حقیقت نهایی تأکید شده و کثرت ادراکشده تنها نتیجه ناآگاهی شمرده میشود. در این نگاه، روح فردی در بنیاد خود با حقیقت مطلق همهویت است؛ ما همچون حبابهای روی یک اقیانوسیم که در ظاهر جدا، اما در حقیقت همان آب هستیم.
در فلسفه غرب نیز، افلوطین از «واحد» بهعنوان اصل نخستین سخن میگوید که فراتر از کثرت قرار دارد و همه موجودات از آن ناشی میشوند. بعدها باروخ اسپینوزا با صراحت اعلام کرد که تنها یک جوهر واحد در کل هستی وجود دارد که همان «خدا یا طبیعت» است. در نظام او، فرد انسانی نه یک موجود مستقل، بلکه تنها حالتی از آن جوهر واحد است؛ بنابراین هر کنش علیه دیگری، در واقع کنشی علیه خودِ کلی است.
در سنت بودایی، بر «پدیدآیی وابسته» تأکید میشود؛ یعنی هیچ پدیدهای واجد وجود مستقل و خودبسنده نیست و هر چیز در شبکهای از علل و شرایط پدید میآید. این نگاه در تمثیل زیبای «تورِ ایندرا» به اوج میرسد که در آن هر فرد مانند گرهای در یک شبکه عظیم است که تمام گرههای دیگر را در خود منعکس میکند.
از منظر اخلاقی، آرتور شوپنهاور مبنای اخلاق را در شفقت میبیند و این شفقت را حاصل درک نوعی همذاتپنداری متافیزیکی میان موجودات میداند. او معتقد است رنجِ دیگری، رنجِ خودِ ماست که در کالبدی دیگر تکرار میشود. همچنین سنت رواقی با طرح ایده «جهانوطنی»، انسان را عضوی از یک کل عقلانی مشترک میداند که خیر او در خیرِ کل نهفته است.
آنچه این سنتها را به هم پیوند میدهد، نفی تلقی مطلق از جدایی بنیادین است. این کتاب بر آن است که این خطوط فکری را در قالب یک چارچوب نظری معاصر بازخوانی کند: «رهایی از تکینگی و رسیدن به وحدت جمعی». مقصود از تکینگی در این اثر، تجربه روانی و هستیشناختیِ یک «خودِ مطلقاً جدا» است که منجر به اضطراب، بیگانگی و خشم میشود. وحدت جمعی نیز به معنای نفی تفاوتها یا انکار فردیت زیستی نیست، بلکه به معنای بازتعریف فردیت در بستر پیوندهای عمیقتر هستیشناختی و اخلاقی است.
اگر فرد انسانی بهجای جزیرهای مستقل، بهمثابه گرهای در شبکهای درهمتنیده فهم شود، آنگاه بسیاری از واکنشهای مبتنی بر خصومت، قابلیت بازتفسیر خواهند یافت. وقتی من از کسی میرنجم، در واقع از «خودم در شرایطی دیگر» رنجیدهام. اگر من با همان ژنها، در همان جغرافیا و با همان دردهایِ او به دنیا آمده بودم، امروز دقیقاً در همان نقطهای ایستاده بودم که او ایستاده است. پس درک دیگری، نوعی بازیابی حافظه و شناختِ خویشتن است.
این اثر تلاشی است برای صورتبندی این ایده در قالب یک مانیفست فلسفی-تحلیلی؛ مانیفستی که نه در پی نفی فردیت، بلکه در پی گسترش آن در افق وحدتی عمیقتر است. پرسش اصلی این کتاب چنین است: آیا میتوان بدون انکار تفاوتها، نوعی همبنیادی میان انسانها صورتبندی کرد که مبنایی نظری برای کاهش تعارض و افزایش فهم متقابل فراهم آورد؟ پاسخ به این پرسش، مستلزم عبور از بداهت انگاشتنِ «منِ جدا» و بیداری از این کابوسِ تنهایی است. این مقدمه، دعوتی است به آغاز این بازاندیشی.
Cook, F. H. (1977). Hua-yen Buddhism: The jewel net of Indra. Pennsylvania State University Press.
Della Rocca, M. (2008). Spinoza. Routledge.
Deutsch, E. (1969). Advaita Vedānta: A philosophical reconstruction. University of Hawaii Press.
Garfield, J. L. (1995). The fundamental wisdom of the middle way. Oxford University Press.
Gerson, L. P. (2018). Plotinus. Routledge.
Janaway, C. (1999). Self and world in Schopenhauer’s philosophy. Oxford University Press.
Mayeda, S. (Trans.). (1992). A thousand teachings: The Upadeśasāhasrī of Śaṅkara. State University of New York Press.
Nussbaum, M. C. (1997). Kant and stoic cosmopolitanism. Journal of Political Philosophy, 5(1), 1–25.
Schopenhauer, A. (1995). On the basis of morality (E. F. J. Payne, Trans.). Berghahn Books. (Original work published 1840)
Spinoza, B. (2002). Ethics (E. Curley, Trans.). Penguin Classics. (Original work published 1677)
Stanford Encyclopedia of Philosophy. (n.d.). Śaṅkara.
Stanford Encyclopedia of Philosophy. (n.d.). Plotinus.
Stanford Encyclopedia of Philosophy. (n.d.). Buddhist philosophy.
Stanford Encyclopedia of Philosophy. (n.d.). Huayan Buddhism.
Stanford Encyclopedia of Philosophy. (n.d.). Schopenhauer.
Stanford Encyclopedia of Philosophy. (n.d.). Cosmopolitanism